از می فروشانت شنیدم خانه هستی
با کودکان همبازی و دردانه هستی
آواره گاهی میشوی در دشت وصحرا
هر جا گلی باشد تو هم پروانه هستی
یک لحظه خندانی دمی افسرده حالی
با هر که می گوید سخن بیگانه هستی
گفتم در این ره پا منه پایان ندارد
پندم نکردی گوش، چون دیوانه هستی
در گوش عاشق کی اثر دارد نصیحت؟
خونین جگر هر لحظه چون میخانه هستی
دل بر کدامین زلف افکندی که از او
همچون درختی پر ثمر شاهانه هستی
آهسته نجوا می کنی در گوش مهتاب
مست از کدامین باده ء مستانه هستی
می ، گر بنوشی در سحر مانند حافظ
در عاشقی آندم تو هم افسانه هستی
----------------------
مجید محمد پور